|
سراپای وجودم خواهان توست وتورا دوست دارم اما نمی توانم برزبان آرم که تورا می پرستم زمانی که تورامیبینم کلمات درذهنم ترکیب میشود و فکرم چون کبوتری سبک بال ازقفس به پروازدرمی آید چشمانم تیره و تارمیشود دستانم به لرزش می افتد میدانم چرا نمیشود روحم را به اسارت بکشی کلا مم را روان گردانم ((چون تو رادوست دارم ))
من عشق را درتو
تو را در دل دلم را موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش ، خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم . زمانی عاشقی ومیتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی...در قفس رو باز کنی و بزاری پرنده ی قشنگت پرواز کنه...آزاد،آزاد...بزار اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه وبرگشتنی باشه، برمیگرده ...اما اگه بر نگشت...بسپرش دست خدا...بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه. به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه واحساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه!!!
|









